
يكي بود، شايد هم نبود. در كشور هميشه سيلزدهي سيلستان، پسربچهي فينفينوي تخسي زندگي ميكرد به نام پترس كه كارش انگشت كردن توي سولاخ سنبهها بود. از سوراخ دماغ بابا گرفته تا سوراخ بشكهي نفت و سوراخ لايهي اوزون. اطرافيانش با خوشحالي ميگفتند از ناصيهاش معلوم است كه اين پسر خيلي فداكار ميشود و كشور ما را در برابر سيلها نجات خواهد داد. اما بعضي افراد حسود ميگفتند پسره دچار بيماري «انگوليسم» شده و بايد او را هر چه زودتر بستري كرد. هر چه بود پترس با آن انگشت وسطياش به زودي مشهور شد.
جانم برايتان بگويد اين سيلستان كشور عجيبي بود. سيل كه ميآمد هر كسي سطلي برميداشت و آن را در خانهي همسايههاي خود خالي ميكرد و به همين ترتيب برو تا آخر. علاجي هم نداشت و علت بزرگش سوراخهايي بود كه هميشه روي ديوار سد آن به وجود ميآمد و مدام از اين سوراخها آب ميزد بيرون و سيل ميشد.
باري، پترس فداكار ما هر روز پفكنمكي و زالزالك ميخورد و بزرگ و بزرگتر ميشد و پستهاي متعدد ميگرفت تا اين كه يهويي رييسجمهور سيلستان شد. اين يهويي شدن به دليل نبوغ سرشار و مهمتر از همه سابقهي «انگشتنما»يي او بود كه از نشانههاي توجه به شايستهسالاري در سيلستان بود. پترس با شعار انتخاباتي «سوراخ هرگز!» گوي سبقت از رقيبان ربود و ...
ادامه مطلب


