تبليغاتX
تبليغات X
وب نوشت محمدرضا حیدری

دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟ 

دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟ 


تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن ! 

ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟ 


مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود 

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟ 


مثل من آواره شو از چار دیواری درآ ! 

در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟ 


خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟ 


شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن 

گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟ 

چند شعر زیبای دیگر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

 نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 22:42  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share یک نفر تلفن همراه داشت

آن یک نفر گفت: من وقت ندارم، سواد درست و حسابی هم ندارم، حوصله هم ندارم. / گفتند: پس چه داری؟ / گفت: تلفن همراه دارم.
 

یک نفر که مسابقه فوتبال تماشا می‌کرد از بازی تیم برنده خوشش آمد رفت پیش مربی تیم وگفت: من دلم می‌خواهد تیم شما به شهرستان ما بیاید.

مربی گفت: نمی‌آید، چون بازیکنان تیم و خانواده‌شان در این شهر زندگی می‌کنند.

آن یک نفر گفت: البته که می‌آید، چون من تلفن همراه دارم.

مربی گفت: من هم تلفن همراه دارم، حتی همه بازیکنان تیم تلفن همراه دارند.

آن یک نفر گفت: اما تلفن همراه من دارد زنگ می‌زند.

مربی گفت: همه تلفن‌ها ممکن است زنگ بزنند.

آن یک نفر گفت: اما تلفن من با شما کار دارد. و گوشی را داد دست مربی!

مربی گوشی را گرفت و گفت: بفرمایید... نه اصلا... غیر ممکن است...خوب البته شاید هم بشود... البته قربان حتما ... بنده اصلا معتقدم که بچه‌ها دلشان پر می‌زند برای انتقال به شهرستان... شما خیلی لطف کردید که با درخواست بچه‌ها برای انتقال موافقت فرمودید.

آن یک نفر لبخند زد و به مربی گفت: دیدی که می‌شود؟!

مربی گفت: دیدم، شنیدم، خندیدم.

***

یک نفر رفت به یک بانک بزرگ و گفت: من یک وام بزرگ می‌خواهم.

رییس بزرگ گفت: وام بزرگ، طرح‌های بزرگ، مدارک بزرگ و ضامن‌های بزرگ می‌خواهد،
داری؟

آن یک نفر گفت: ندارم، فقط یک تلفن همراه کوچک دارم. بفرمایید!

و گوشی را به رییس بزرگ داد. گوشی زنگ زد، رییس بزرگ با تلفن حرف زد، مکالمه تمام شد، وام آماده شد. آن یک نفر وام را گرفت و لبخند زد و رفت. رییس بزگ هم لبخند زد و کیفش را برداشت و رفت و دیگر به بانک برنگشت. آن یک نفر هم دیگر به بانک برنگشت.

***

یک نفر رفت به یک دانشگاه بزرگ وگفت: یک مدرک بزرگ به من بدهید!

گفتند: باید سال‌ها درس بخوانی، تکلیف بنویسی، امتحان بدهی، پژوهش کنی، پایان‌نامه بنویسی، از پایان‌نامه دفاع کنی، بعد مدرک بزرگ بگیری.

آن یک نفر گفت: من وقت ندارم، سواد درست و حسابی هم ندارم، حوصله هم ندارم.

گفتند: پس چه داری؟

گفت: تلفن همراه دارم.

گفتند: خوشا به سعادتت! تو که تلفن همراه داری، چه نیازی به مدرک بزرگ داری؟

آن یک نفر گفت: تلفن همراه که چیز مهمی نیست.

گفتند: مگر تو این نوشته را از آغاز نخوانده‌ای تا اهمیت آن را بدانی؟

آن یک نفر گفت من که گفتم سواد درست و حسابی ندارم لطفا شما آن را برایم بخوانید!

 نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 21:53  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share ارنستو چه گوآرا

دستم بوی گل میداد 

متهمم کردند به چیدن گل،

اما هیچکس با خودش نگفت:

شاید گلی کاشته ام.

ارنستو چه گوآرا


 نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 1:16  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share حکایت مرد و چاه!

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد.

او منتظر کمک بود و نگاهش بر در چاه …

یک دانشمند زمین شناس آمد و عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت و بهش اطلاع داد.

یک سیاستمدار لبخند ملیحی زد و گفت تا انتخابات صبر کن ،من با تو هستم

یک تاجر محاسبه هزینه بیرون آوردنش را کرد و از آنجا دور شد

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده‌ای و این کفاره گناهانت است.

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد و منتظر حادثه اي برای او بود تا تیترش کند

يك نظامي كنار چاه ايستاد و محكم گفت: با سه سوت بايد بند كفشهايت را ببندي و از چاه خارج شوي

یک یوگيست به او گفت: این چاله و همچنين درد فقط در ذهنت هستند و در واقعيت وجود ندارند.

دانشجویان به نشانه اعتراض به وجود چاه در آن قسمت پنج میتینگ سیاسی ، سه تریبون آزاد و دو روز تحصن در اطراف چاه برگزار می کنند.

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایل رفتاري پدر و مادرش را كه باعث افتادن او به داخل چاه شده در ضمیر ناخود آگاه خود جستجو کند.

مدیر یک اداره وعده داد در جلسه هفته آینده کارشناسان موضوع را مطرح کند تا با توجه به طرح تکریم ارباب رجوع ،فکری به حال او بکنند.

یک زن فیمینیست جیغ مردانه ای زد و گفت:  همه مردها باید بیایند کنار تو تا جملگی با هم بمیرید.

يك معتاد به او گفت: صبر كن تا كره زمين طبق حركت وضعي خود اونقدر بچرخه تا چاه سر و ته بشه و تو بیفتی بيرون

یک فرد خوشبين به او گفت : خدا را شکر کن وگرنه ممکن بود یکی از پاهایت بشكنه.

 یک پیرمرد روستایی از آنجا می گذشت ، دست او را گرفت و از چاه بيرون آوردش…!!

 نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 23:24  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند”  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”

مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!”

 نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 23:13  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


رییس یک کارخانه بزرگ خطاب به معاون شیرازی خود:

"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. درصورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".


 معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

"بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".


مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظر لر:

 بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".


ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

 همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".


سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران:

"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه

 نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 21:2  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share 19 راهکار برای افزایش عمر
در ادامه مطلب 19 مطلب و راهکار ساده و مفید برای افزایش طول عمر به شما معرفی میشود.


ادامه مطلب

 نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 17:40  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share حقیقت وارونه

 مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است ... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.

به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

« ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: « عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ »

و همسرش گفت: « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!

حقيقت به همين سادگي و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد...

 نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 0:52  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:

«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد:

«چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد:

«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد:

«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم ، مي توانم دعا كنم ؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:

«مطمئناً، پسرم. مطمئناً. »

 نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 0:46  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 14:41  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share بهشت و جهنم ایرانی ها!!!

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن . 

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، بندگان من هستند و بهشت به همه بندگان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!! 

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟ 

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟ 

شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 14:32  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. 

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار 

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. 

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.


يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. 

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. 

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده! 


عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه

بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. 

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و

بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. 

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.


معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر

شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. 

بچه‌ها گفتند: بله 

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟ 

يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 10:23  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share پیرمرد بوالهوس 18+

يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه

نظرت چيه دكتر؟!

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.

اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!

همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:28  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share فرشته ها زن هستند!

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.

وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:

! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .

مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:

… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد

! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:27  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share مواظب موبایلتون باشید!!!

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.

مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.

بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...

مرد: الو؟

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره !

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم

اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم... يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !

زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!

زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم.. خداحافظ

مرد: خداحافظ

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:25  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن....

بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.

پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !

دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...

اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده.. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!

سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!

چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!

سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!

دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم.... در ضمن زندگي بدي هم نداره.

اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:24  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share دوست مونث، دوست مذکر! 18+

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!

صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه.....

شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...

خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:21  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share یک ماجرای اخلاقی 18+

من خيلي خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلي کمکم کردند  دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…

فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !

سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…

وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!

ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم  و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!

نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:19  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share خودفروشی نکنید! 18+

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد

همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد

زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…

همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود

تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!

بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!

زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت

پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…

پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!

نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!!


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:14  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share داستان کشیش و راهبه 18+

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…

راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !

کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!

راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!

نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:13  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…

يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…

جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…

منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!

من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !

پوووف! منشي ناپديد ميشه .......

! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من

من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…

مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!

نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !


 نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:11  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share آقای اوباما، شما؟!

چندی پیش سفیر ژاپن که برای جلسه ی مهمی در واشنگتن باید به دیدار باراک اوباما میرفت قبل از حضور در میتینگ سعی کرد چند کلمه ای انگلیسی یاد بگیره (در حد حال و احوال پرسی)

استادآقای مری از اون خواست تا پس از دست دادن با باراک اوباما مکالمه رو با این جمله شروع کنه:

how are you? (چطورید)

سپس گفت احتمالا پرزیدنت هم خواد گفت : I'm fine and you?

 حالا شما بگید Me too (من هم همینطور)

بعد از این مترجمان شما همه چیز رو در دست خواند گرفت!

اما همه چیز طبق پیشبینی پیش نرفت

وقتی آقای مری ، اوباما رو دید به اشتباه گفت : Who are you (بجای how)

یعنی : شما؟!!!

اوباما که شکه شده بود پاسخ داد : خوب من همسر میشل هستم .

مری : من هم همینطور!

سپس ساعتها در اتاق جلسه در سکوت نشستند!!


 نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:42  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش به سزایی دارند 

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود 

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم 

اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ای حق به جانب 

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو... ؟ 

شدیم وزیر امور خارجه گفت فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند  

القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد 

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت 

 

خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی


 نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:37  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share خوشبختی و گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’

نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!! پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

 نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:34  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share وبلاگ بساز، لپ تاپ ببر

 نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 12:59  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share بهشت و جهنم!

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:

 "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ 

مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. !

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

سپس مرد روحانی به اتاق بعدی رفت. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.

مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند !"

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!


 نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 20:12  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمدحسن بنی هاشمی خمینی، از علمای فعال در زمینه احکام و مسائل دینی میباشد. ایشان تاکنون 64 کتاب فارسی و 4کتاب عربی به چاپ رسانده اند. 

پایگاه اینترنتی انهار، یکی از فعالیت های ارزنده ایشان میباشند. این وب سایت علاوه بر درج مطالب مفید روزانه شامل بخش های زیر میباشد:

1- توضیح المسائل مراجع: دستیابی به متن کامل رساله توضیح المسائل کلیه مراجع

2- استفتائات مراجع

3- نظرات مراجع

4- معرفی پایگاه های اینترنتی مفید


همچنین در این وب سایت خدمات زیر توسط شخص ایشان به صورت آنلاین ارائه میشود:

1- استخاره اینترنتی: در این بخش شما میتوانید با پر کردن یک فرم و وارد کردن ایمیل خود، درخواست استخاره خود را برای سایت ارسال کنید. در کوتاه ترین زمان ممکن پاسخ استخاره با توضیح به ایمیل شما ارسال میشود.

2- پاسخ به احکام و سوالات دینی: در این بخش بعد از وارد کردن ایمیل و انتخاب مرجع تقلید خود، متن  سوال خود را وارد می کنید و حداکثر بعد از 24ساعت پاسخ سوال به ایمیل شما ارسال میشود.

3- مشاوره اینترنتی: در این بخش در صورتیکه نیاز به مشاوره داشته باشید میتوانید مشکلات خود را در میان بگذارید و از مشاوره سایت برخوردار شوید.


همچنین در کنار بخش های فوق دو بخش زیر به کاربران ارائه میشود:

1- کتابخانه بزرگ اینترنتی انهار شامل متن کامل صدها کتاب مختلف و کاربردی در زمینه های مختلف با قابلیت جستجو در متن کتاب ها

2- گنجینه فایل های صوتی شامل ده ها ساعت سخنرانی در موضوعات مختلف


جهت استفاده از امکانات فوق میتوانید به پایگاه اطلاع رسانی انهار زیر نظر حجت الاسلام و المسلمین بنی هاشمی به آدرس زیر مراجعه نمائید:

http://www.anhar.ir/home.asp

 نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 14:52  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


Bookmark and Share ...

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

گرنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت


 نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 1:4  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


وب نوشت محمدرضا حیدری GoogleA4.com

۱- در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید - صورتی !!!

۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.

۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد.


 نتیجه : عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند.

این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم ...

 نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:57  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


( این معما در سال 2002 توسط بیل گیتس برای انتخاب یک نفر از میان 100 داوطلب تائید شده طراحی شد)

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلومکنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.

این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند.
حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟

اگر نتوانستید حل کنید به جواب آن در زیر مراجعه کنید.

I

I

I

I

I

I

I

I

یکی از کلید ها را روشن کنید و یکی دو دقیقه بعد آنرا خاموش نمایید. حالا کلید دیگری را روشن کنید و به اتاق چراغها بروید. چراغی که روشن است مربوط است به کلید دوم. دو چراغ دیگر را لمس کنید، آنکه گرم است مربوط است به کلید اول و البته آنکه سرد است مربوط است به کلید سوم است.
اگر شما نتوانستید این
 معما را حل کنید یقینا به این دلیل بوده است که به فیزیک معما که همانا حرارت تولید شده در چراغها است توجه نداشتید و فکر خود را متمرکز بر تناظر چراغها و کلیدها نمودید، راه حلی که هرگز شما را به جواب نخواهد رساند
توان چراغها هم هیچ ربطی به حل معما ندارد و فقط برای گمراه کردن شما در
 معما گنجانده شده است


 نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:53  توسط محمدرضا حیدری | لینک ثابت | 


دکتر هاست، هاست نامحدود، ثبت دامین، هاستینگ ویندوز و لینوکس


تازه ترین مطالب وبلاگ

- در دل من قصر داری، خانه می خواهی چه کار؟
- یک نفر تلفن همراه داشت
- ارنستو چه گوآرا
- حکایت مرد و چاه!
- قضاوت زود هنگام (داستان کوتاه و زیبا)
- یک مطلب طنز (ترک، لر، آبادانی، شیرازی و ...)
- 19 راهکار برای افزایش عمر
- حقیقت وارونه
- منافات سیگار کشیدن و دعا کردن!
- زیبا ترین تصاویر سال 2009 (منتخب جهانی)
- بهشت و جهنم ایرانی ها!!!
- 4داستان کوتاه کوتاه، زیبای زیبا
- پیرمرد بوالهوس 18+
- فرشته ها زن هستند!
- مواظب موبایلتون باشید!!!
- ماجرای دختر رقاصه و دوست پسراش 18+
- دوست مونث، دوست مذکر! 18+
- یک ماجرای اخلاقی 18+
- خودفروشی نکنید! 18+
- داستان کشیش و راهبه 18+
- از غول چراغ جادو چه خواسته ای دارید؟
- آقای اوباما، شما؟!
- خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
- خوشبختی و گروه 99
- وبلاگ بساز، لپ تاپ ببر
- بهشت و جهنم!
- وب سایت برای ارائه خدمات مذهبی به کاربران اینترنت
- ...
- بازی شگفت انگیز مغز را ببینید
- یک معمای بسیار سخت برای سنجش هوش

عناوین تمام نوشته های وبلاگ
با عضویت در خبرنامه سایت از آخرین مطالب خواندنی آن از طریق ایمیل مطلع شوید!





Powered by GoogleA4.com




پاسخ به احکام (آنلاین)


استخاره اینترنتی


مشاوره اینترنتی


این وبلاگ جهت انجام یکسری آزمایش های اینترنتی راه اندازی شده است و هیچ اعتبار دیگری ندارد.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه

فرمانداری ویژه کاشان
امامزادگان هاشم ابن علی(ع) و فاطمه بنت عسکری(س)
استخاره اینترنتی
ویژه نامه رحلت آیت الله بهجت
دانلود Portable Google Chrome
محمدرضا حیدری
سیستم عامل آنلاین - رایگان
هاست نامحدود و ارزان
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

- آذر 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- خرداد 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- دی 1387
- آذر 1387
- آبان 1387
- مهر 1387
- شهریور 1387
- مرداد 1387
- تیر 1387
- خرداد 1387
- دی 1386
- آذر 1386
- آبان 1386
- مهر 1386
- مرداد 1386
- تیر 1386
- خرداد 1386
- اردیبهشت 1386
- دی 1385
- آبان 1385
- تیر 1385
- خرداد 1385
- اردیبهشت 1385
- فروردین 1385
- خرداد 1383
- آبان 1381
- فروردین 1381

پیوندها

- محمدرضا حیدری
- هفته نامه همشهری جوان
- بزرگترین آرشیو اینترنتی
- یک سیستم عامل آنلاین - رایگان برای شما
- هاست نامحدود با قیمت باورنکردنی
- ارزان ترین اکانت های رپیدشیر در ایران
- فرمانداری ویژه کاشان
- مهندس محمدعلی یوسفی
- استخاره اینترنتی

کلیه حقوق این وب سایت محفوظ میباشد.